و اما عشقولانه
خوب دیگه از بابت اون خواستگار هم آرامش یافتیم اما جوجه هنوز نگران بود خیلی اذیت می شد تا حدی که قلب دردو معده دردو .. گرفته بود سعی میکردم آورمش کنم اما می گفت من تا کی تورو می تونم نگه دارم اینطوری نمیشه تقریبا یک هفته گذشته بود یکی از دوست ای گلم زنگ زد برای چندمین بار می خواست که اجازه بدم تا تماس بگیرن قرار بذارن بیان برای خواستگاری برادر شوشو جانشان با وجود اینکه دوستمو خیلی دوست داشتم اما اون فرد که تقریبا دوسالی میشد که داشت به قول خودم گیرداده بود رو بپذیرم خییییییلاصه با هزار مکافات راضیش کردم که نه من و برادر شوشوی ایشون به درد هم نمیخوریم البته اسرار ؟ اصرار؟(بابا یکی درست اینا رو بگه من دفعه دیگه غلط ننویسم خووووووب) برادر شوشو بود خود دوستم هم بدش نمی آمد . به مامان گفتم سمیه زنگ زده گفته اما من گفتم نه مامان که دیگه از دست من عاصی شده بود گفت نمی دونم چی بگم فردا شبش نشستم توی اتاقم مامان اومده تو میگه سمیه زنگ زد.
من : خوب!!!!!!!!!!؟
مامان : خوب نداره قرار شد فردا با مادرشوهرش بیان .
من : مامااااااااان من که گفته بودم نه چرا اینطوری می کنید از طرفی از دست سمیه هم عصباین شده بودم آخه منکه بهش گفته بودم نه .
خیلی حالم گرفته بود همینطوری نشسته بودم اصلا دیگه مغزم کار نمی کرد مامان هم همینطوری نگاهم میکرد بعد از چند لحظه میگه فردا میان اما نه سمیه و مادر شوهرش بلکه مادر آقای .... (فامیلیه جوجه ور گفت).
خدایییییییش دیگه کپ کرده بودم آخه یعنی چیییییییییی؟ یه دفعه ای ؟ باورم نمی شد به مامان میگم مامان اذیت نکن حوصله ندارم مامان هم قسم و آیه که به خدا اینبار راست میگم دیگه نمی دونستم عکس العملم باید چی باشه ؟ سعی کردم خودمو کنترل کنم اما بازم اون لبخنده یه کمی پیدا شد حالا مامان گیر داده تو که تا حالا اسم هر کی میومد مثل اسپند رو آتیش می شدی چی شد حالا اسم آقای اومد لبخند می زنی هیچی نگفتم مامان لبخندی زد و رفت .
فرداش یعنی جمعه دوم دی ماه بود خونه یکی از دوستای مامان برای ناهار دعوت داشتیم رفتیم برگشتنی همون نزدیکیها یه امامزاده بود که تا به حال نرفته یودم سر راه برگشتنی رفتیم اونجا میگن امام زاده ایکه برای اولین بار به زیارتش بری دعات حتما میگیره خیلی دعا کردم برای اینکه اگر خوشبخت نمیشیم خدا مهرمونو ار دلمون بیرون کنه و اگر میشیم که هم مهرمونو بیشتر کنه هم مشکلات رو از سر راهمون برداره خیلی نگران بودم وقتی برگشتیم آماده شدم تقریبا یک ساعت بعدش مامان جوجه همراه خالشون اومدن ار در که واردشدن اولین چیزی که دیدم یه دست گل بود که یه خانوم پشتش قایم بود دست گل خییییییییلی زیبا و بزرگ بود گل رو دادن رو بوسی کردیم نشستن میوه آوردیم شرچایی و صحبتهای بچگی و یه سری دیگه صحبت خاصی نشد یه ساعتی خوش بودیم بعد هم رفتن کی دوساعت بعد جوجه زنگ زده میگه چی شد؟ میگم چی چی شد؟ توبگو چی شد؟ تعریف کرد حرفهایی که مامان و خاله زده بودند.
به قول جوجه میگه تا گفتم چطور بود گفتن مشالله چه قد رو بلایی خانواده خوبی بودن دلنشین بود بانمک بود دوست داشتنی بود خونگرم بود خیلی ساده و راحت گفتم بسه دیگه چسبیدم به سقف بعد هم من گفتم که مامان اینا از مادرشون و صحبتهایی که شده بود راضی بودن مامان جوجه روز بعد تماس گرفت و قراری گذاشت تا 2 3 روز دیگه با پدر برادر و جوجه بیان خونمون برای مراسم رسمی اومدن صحبتی شد رضایت طرفین اعلام شد اینبار هم دسته گلشون حرف نداشت صحبتها شد و در نهایت قرار شد روز بعد جوجه و ماردش بیان برای اینکه ما باهم صحبتهای آخرمون رو داشته باشیم روز بعد اومدن با یه دسته گل بزرگتر و قشنگتر اینطوری می تونم بگم اون مدت توی اون خونه یا جای ما بود یا جای دسته گلا رفتیم برخلاف اینکه فکر می کردیم همه حرفها رو زدیم اما صحبتمون 2 ساعتی طول کشید اتمام حجتها شد و رفتن آخره هفته هم با گل و کیک اومدن برای صحبتهای مقدماتی مهریه و این حرفها تا یه تاریخ مشخص کنیم برای جشن نامزدی و به نوعی شیرینی خوران همه چی قاطی صحبت مهریه شد همه حرفها گفته شد عید قربان یعنی 21 دی قرار بله برون با حضور اقوام بود و روز عید غدیر یک هفته بعد از اون هم جشن عقد اما همه اینها منوط به جواب آزمایش بود نظر همه این بود که قبل از اینکه رسما بین فامیل اعلام بشه باید جواب آژمایش رو بگیریم تا شب عید قربان 4 5 روز بیشتر وقت نبود باید سریعا اقدام میکردیم فرداش بابای جوجه اومد خوتمون عکس و کپی شناسنامه گرفت و رفت دنبال کارای محضر برای دادن برگه آزمایش فرداش هم منو جوجه باهم رفتیم آزمایش واااااااااای اگر بدونین چه نگرانی داشتیم کف کرده بودم از اضطراب هیچی نمی فهمیدیم .
خوب بقیش باشه برای بعد؟ الهی من قربون دوستای مهربونم بشم خوش بشید