آشنایی جوجه و تارا

سلام دوستای عسیسم

خوبیییییین ؟ عید و تعطیلات چطور بود؟

ما که مهمونی رفتیم عروسی رفتیم خونه این بابا رفتیم خونه پدر بزرگ رفتیم وووووووی اینقده خوش گذشت اما نه ختم رفتم نه مراسم جشن مولودی که دعوت داشتیم آخه همش با عروسی تداخل داشت منم که قرتی مگه می تونم از عروسی بگذرم وایی خیلی خوب بود هرچند توی عروسی کاملا غریبه بودم اما خوب برای روحیه یک آدم قرتی فکر می کنم همین هم قنیمته؟ غنیمته؟ نمیدونم همون دیگه عروسی که تموم شد از عروسو دوماد خدا حافظی کردیم و به همراه آقای همسر گلم راه افتادیم به سمت خانه از آنجایی که راه نزدیک بود و می خواستیم سبک بریم و بیاییم پس ماشین نبردیم برگشتنی از تالار تا جایی که می خواستیم بریم یه مقداری پیاده روی کردیم که اونهم خیلی خوب بود هم جوجه بود هم مسیر سرسبز و قشنگ بود هم ماهم که شب سالگرد ازدواجمون به قمری بود کلی توی راه خاطرات رو دوره کردیم واقعا لذت داشت خلاصه از خود ۵ شنبه تا به دیشب ما فقط در همین روزگار در سال گذشته سیر می کردیم دیشب از روز اول آشنایی تا به همین دیشب رو یه یه دوری زدیم از  اون اولین روزی که همدیگرو دیدیم تا به همون لحظه که کنار هم بودیم از احساساتمون از ذهنیتها از برخورد خانواده ها هر بار که یاد آوری میشه برام تازگی داره خییییییلی قشنگه

اصلا بذارین از اول آشنایی بگم از اون اولین باری که جوجه عزیزم رو دیم و اصلا خوشم نیومد خوب حق بدین دیگه  تقصیر من چیه ؟ من رفته بودم برای مساحبه مصاحبه؟؟ مثاحبه؟ نمیدونم والا سفاتم ته کشیده خوب همون بعد اونجا بود که یک عدد جوجه دیدم که یک خانوم هم کنارشان ایستاده بود بعد هم خانومه باهاش پچ پچ کرد بعد هم خیلی هم بی ادبانه رفتن توی اتاقشون خانومه انگار قاتلشو دیده یه جوری نیگا می کردااااا ییییییییش بعد هم تا اینکه ما بریمو اونجا مشغول به کار بشیم یک ۳ماهی گذشت بماند برنامه هایی که داشتیم اولش تورو خدا من بیام اونجا کارکنم بعدش من ناز می کردم اونا تورو خدا تو بیا اینجا کار کن. اولین روز کاری که رفتم جوجه رو دیدم اما اون خانومه دیگه اونجا نبود بعدش هم یه دو ماهی می گذشت از مشغولیت به کار ما در آن شرکت که به تدریج رویمان باز شد و از طریق سیستم پیام شرکت با همکاران محترم صحبت را شروع کردیم بعد هم آقای جوجه که از همه آرومتر و محجوب تر بودن خوب طبیعتا زمان بیشتری برد بعد هم توی اون صحبتهای نوشتاری کشف کردیم که این آقای جوجه خیلی هم پسر بدی نیست یک روز از کار روزگار این آقای جوجه داستان ما می خواست بره برای مادرشون روز مادر هدیه بخره که ما را برای همراهی به کمک طلبیدند بگذریم از اینکه برای اینکه از زیرش در برم کلی زمان عقب انداختم کلی بهانه آوردم  اما در نهایت زور جوجه بیشتر بود و ما به اتفاق ایشان رفتیم به باغ سپهسالار و یک عدد کیف بسیار زیبا برای مادر عزیز خریدیم البته تا این روز ۱۰ روز از روز مادر گذشته بود بعد هم برای نهار به یک عدد سفره خانه سنتی زیبا در میدان هفت تیر دعوت شدیم.

پی نوشت: محیط کار من کاملا مردانه بود و من تنها دختر اون دفتر بودم همکاران همگی برای خرید هر چیزی برای همسران و یا مادرشون از من راهنمایی می گرفتند  خوب کار جوجه هم غیر عادی نبود اما مشکل اینجا بود که جوجه به قول خودش چون خواهرهم نداشت از من خواست تا مراتب راهنمایی را به کمال رسانده و ایشان را همراهی کنم این نوشته مشخص می کنه که من الان نقش خواهر جوجه رو دارم  بماند که برای دعوت ناهار کلی رد کردم و اینکه نه من باید برم خونه کار دارم و .... اما جوجه زیر بار نرفت و خواهش کرد برای جبران زحماتی که داده حداقل ناهار بخورم بعد برم

یه پی نوشت دیگه : اون روز وسط هفته بود اما روز کار من نبود و جوجه هم مرخصی گرفته بود تعجب نکنید از اینکه ما چطوری اینطوری شد.

خوب حالا از جوجه دعوت و اصرار یا اسرار یا اثرار اااااااه نمی دونم دیونه شدم من به این کلمات با ث ص س می رسم قاطی می کنم و از من انکار که نه به خدا اگر بیام (این  لحن ها رو بی خیال بشینا هر دومون کلی خجالتی بودیم اینجا رو نبینید که مصلا ؟ مثلا ؟ مسلا ؟ نمی دونم به خدا همون دارم با این لحن می گم شما با لحن خجالتی بخونید) بالاخره نتونستم رد کنم و رفتیم غذا رو انتخاب کردیم و نشسته بودیم کلی در و دیوار رو نگاه کردیم کف زمین هوا و ..... تا اینکه رنگشون رفت رضایت دادیم و با من و من شروع کردیم به صحبت خوب حالا مکالمه ما:

تارا: خوب چه خبر؟

جوجه: هیچی سلامتی (صورتی کاملا قرمز از فرط خجالت )
.
.
.
تا رسیدیم به اینجا که

جوجه: خانوم .... ؟

تارا: بله؟

جوجه: یادتونه گفته بودم یه خانومی هست می خوام باهاشون بیشتر آشنا بشم؟

تارا: بله که قرار شد بگین کی هست تا باهاشون صحبت کنم یه قرار بذارم همدیگر و ببیند(مثلا من خواهر جوجه بودم یه دختر رو دوست داشت می خواست بهش بگه نمی دونست چطوری قرار شد شمارش رو بهم بده تا من هم با اون خانوم صحبت کنم و یک قرار بذارم تا باهم صحبت کنن)

جوجه : بله می خواستم بگم م م م......... اون خانوم ..اون خانوم خود شما هستید(الان جوجه رو تصور کنید درحالی که از خجالت آب شده)

منو می گین ؟قاشق توی دهنم موند خشکم زد اولش هیچی نگفتم تاجایی که بنده خدا به غلط کردن افتاده بود تورو خدا ببخشید خیلی کار بدی کردم می دونم شرمنده اصلا این حرف رو نشنیده بگیرید و......

منهم با هزار کلک می خواستم همونجا جواب رد بدم مثل همه اونای دیگه که زیر بار نرفت گفت بذارین بعدا بگین اگر هم حرفی داشتین mail بزنین تا من بیشتر از این خجالت نکشم بعد هم یه عطر فوق العاده خوش بو داد البته کادو پیچ شده بود اولش معلوم نبود عطر باز نکرده تشکر کردم پسش دادم قبول نکرد گفت این مال شماست اصلا هم هیچ دینی به گردنتون نمی ذاره بگیرین مبارک باشه به خاطر لطفیه که بهم کردین قابلی ندارهبعد هم منتظر جوابتون هستم .

خوب دیگه فعلا بسته انشالله بقیش برای بعد فعلا بای دوست جونیام

نظرات 5 + ارسال نظر
شاذه یکشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 03:41 ب.ظ http://shazze.blogsky.com

سلامممممممممم تارا جونمممممم
آخ جووووووووووووووووووووووووووون
قصه عشقولانه:***************)
ذوق زده گردیدیمممممممممممممم
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییی

سلام عسییییسم
قربونت گلم قصه که نیست خاطرست
من قرار بود برات بفرستم بذار یه کمی جزیئیات رو بیشتر می نویسم می فرستم
قابلی نداشت

شاذه یکشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 03:43 ب.ظ

راستی یادم رفت سالگرد ازدواجتو تبریک بگم:*)
خیلی مبارک باشه خانومی. ایشالا صد سال با خوشی و خوبی کنار هم زندگی کنین

قربونت گلم
ممنون انشالله شما هم هزاران سال در کنار خوانواده گلت سلامت و خوش باشین. بوووووس

همسر آقا فرزاد(مرمر) یکشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 04:16 ب.ظ http://www.farzad-r59.blogfa.com

وااااااااااااااااای تارا جونی جیگر طلا چرا زودتر این کارو نکردی خب بقیه اش بعدش من میمیرم واسه آشنایی عشقولامه زود زود تعریف کن مردانده شدیم از فضولی

واااااااااااااایی مرمر جون
فکر نمی کردم اینقدر جالب باشه
فقط می خواستم هم خاطراتم رو بنویسم هم توی وبلاگم باشه
چشم عزیزم حتما

مهدی ترابی(چکاد) دوشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 03:31 ب.ظ http://www.earthart.persianblog.ir

سلام و عرض ادب
خوشحال میشم به چکاد سر بزنی.

سلام
ممنون
چشم حتما

شاذه سه‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 09:12 ب.ظ

راستی وبلاگ منم اسم داره ها!!! نگارین!

قربونت چشم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد